ماری مهرمند - وبلاگ آزادی برای مانا نیستانی : ده روز. ده روز ديگر
و با اين ده روز، روزه ی ما هم شکست. خدا را شکر که پس از اين همه عذاب، وقت داريم ده روز نفس بکشيم. ولی تنها ده روز. در اين نود روز بازداشت، نود و پنج روزش را به خداوند فرياد زدم و دعوا کردم. شايد هم می خواست به من ثابت کند که هست، و هنوز هم می داند که آدمهايی که آفريده است تا به چه اندازه دارند تاوان اشتباهات آدم و حوا را پس می دهند. عجب لحظه عجيبی بود آن پنج-شش نفر که خبر را به منِ بی خبر در خيابان رساندند، و آن پيغام های مرموز تلفنی که: "مانا آزاد شد". انگار همه می دانستند روزگار مرا. مانا ولی آزاد نشد. ده روز ديگر مانده است تا يکی از همان دو دست و دو پا های غريب، درباره سرنوشت او، يک بی گناه ديگر تصميم بگيرد. ولی هنوز ده روز ديگر زمان برای زندگی تقريبآ آرام مانده است. هيچ عنصری تا کنون نتوانسته اين قلم را از من بگيرد و ديری نخواهد کشيد که روزگار به همان جاده قديمی خود باز خواهد گشت. يا اينکه ما تنها به آن اميدواريم. اين ده روز فرصت خوبی است برای انديشيدن، و برای اميدوار بودن. يا که دعا کردن آنکه ديگر تمام شود. همه چيز تمام شود و بار ديگر لبخند به پهنای صورتِ مردمانِ خسته سرزمين زخم خورده من بازگردد. اين سوی آبها که باشی همه روزگار فرق می کند. نگاه ها هم فرق می کند، آدمها هم فرق می کنند، و درد کشيدن هم فرق می کند. اينکه هر روز را تا شب خيره می شوی به يک صفحه زشت و چهار ضلعی و آن همه واژه های از آن زشت تر و حرفهای بی نتيجه و هر آن چه گرفتارتر ات می کند شده است زندگی. و اينکه انتظار همين ده روز را، فقط همين ده روز را با چه رنجی ترسيم کرده ای و آخرش هم بلاتکليفی روحت را سوراخ می کند هم می شود وعده غذايی. وعده غذايی همان چيزی است که ديگران از آن به چلوکباب و زرشک پلو ياد می کنند. می گويند هر کس سليقه ای دارد، مزاج آدمها با هم فرق می کند. يکی خوراکش رنج است و زندان و روز شماری و عشق، يکی ديگر هم نان و برنج و دوغ آبعلی. مزاج آدمها گاه آنقدر بی اهميت می شود که به ناچار "فاصله" را می چشند به جای سيب. اين روزها ديگر حتی نمی شود رژيم هم گرفت. تا بيايی بجنبی "رژيم" تو را می گيرد. راستی، خوانده ام که در گوشه هايی از ممالک آسيايی، خوراک بسياری از مردمان آن سرزمين ها يک موجود قهوه ای رنگِ بی آزار است: "
سوسک"
درست مثل نوازنده ای که پيش درآمد می نوازد، متنی را امشب گذاشته ام برای "غذای روح"، يا که شايد آن طور که من می خوانمش "خراش روح". بخوانيد و نفس بکشيد، تا ده روز ديگر...
+
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:40 توسط آزادی برای مانا
|